دیدار آخر با برادر
آخرین باری بود که برادرم حسین به جبهه می رفتند در حیاط نشسته بودم. او آمد و گفت: خواهرم! مادر کجاست؟ می خواهم به جبهه بروم آمدم از او خداحافظی کنم. مادرم در منزل نبود. یک نفر را به دنبال او فرستادم. وقتی مادرم آمد به منزل عمه رفته بود. هرگز از ذهن من بیرون نمی رود و بی اختیار گریه می کردم و اشک می ریختم. نمی توانستم مانع گریه کردن خودم شوم. اصلاً آن گریستن و ظهر و لحظات آخر را فراموش نمی کنم بی آنکه بدانم آخرین دیدار من و برادر است. آن چنان زیاد گریستم.
