جهیزیه
من ازدواج کرده بودم و مادرم برای من جهیزیه تهیه می کرد. مهدی در زاهدان دانشجو بود. هر وقت به سبزوار می آمد مقداری وسایل خریده و به خانه می آورد. روزی مادرم گفت : این لوازم را مهدی تهیه کرده و ممکن است برای خودش بخواهد، من نمی توانم بدون اجازه او این وسیله ها را روی جهیزیه تو بگذارم. بعد از چندی مهدی تماس گرفت، مادرم با او در مورد وسایل صحبت کرد. مهدی گفت: مادر این چه حرفی است که می زنی؟ مگر من و او داریم اگر خواهرم در زندگی اش احساس کمبود بکند من خودم را مقصر می دانم. امروز این وسایل را به او بده تا فردا خدا بزرگ است.
