این تو بمیری، از آن تو بمیری ها نیست
آخرین روزی که حسین فرمانده سپاه قاین بود، به سبزوار آمده بود برای خداحافظی. عملیات در پیش بود و او به عنوان فرمانده تیپ در منطقه حضور پیدا کرد. جلوی اتاق من آمد و مرا در بغل گرفت و گفت: کیوانلو! امیدوارم که همسایه خوبی برای هم بوده باشیم. اگر خوبی یا بدی از ما دیدی حلالم کن. به او گفتم: طوری صحبت میکنید که انگار این دفعه می خواهی بروی و دیگر نیایی؟ او گفت: به احتمال قوی. گفتم: می روی و انشاالله به سلامت برمی گردی. او گفت: نه، این تو بمیری، از آن تو بمیری ها نیست. فکر می کنم این سری سفر آخرم باشد. او رفت به شهادت رسید.
