آن طرف پرده انقلاب
من با حسین در دبیرستان مشهد با هم همکلاس بودیم. در کلاس تعداد کمی از دانش آموزان بودند که صلوات را با لحنی مسخره ادا می کردند. آنها به شئونات اسلامی پشت کرده و دین و دیانت را به کلی کنار گذاشته بودند. من با تعدادی از جوانان تصمیم گرفتیم با آنها درگیر شویم و با گوشمالی دادن آنها اشتباه شان را به آنها بفهمانیم. حسین بسیار با متانت و با ادب با آنها برخورد می کرد. انگار که آن طرف پرده انقلاب را می دید. این رفتار های او نشات گرفته از ارتباطی بود که با خداوند داشت. با آن عبادات و خلوص نیتی که داشت بسیار صادق و مخلص برخورد می کرد و در عمل درستی و نادرستی را به آنها می فهماند.
