کشو سردخانه
خانمی که به دنبال شهیدش به مهران رفته بود، نقل می کرد همین که کشو سردخانه را به جلو کشیدم، خدا می داند که نوری از همین بچه به سینه ام چسبید. من به دنبال شهید می گشتم که جشمم به نوشته روی کشو افتاد. خدایا این کدام چشمی است او بر ایمان صحبت می کرد. هنگامی که می خواستند شهید شان را به خاک بسپارند دیگر توان کشیدن کشوی جنازه را نداشتم و باز می گفت: حاج آقا احمدی گفته تا چشمم به بهزاد افتاد و کشو را کشیدم دیدم این پسر خواب است و دیدم اصلاً شهادتش معلوم نیست. یعنی معلوم نیست که او زنده است یا شهید شده؟
