اخلاق بزرگوارانه
شبی من و وحید با موتور در خیابان دور می زدیم که در برگشت متوجه حضور بهزاد در خیابان شدیم. او به طرف خانه می رفت و در راه یک تل خاک بود تا او به آنجا رسید، ما خودمان را با موتور به او رساندیم و او را روی خاک پرت کردیم، این کار باعث شد که ایشان ضربه شدیدی بخورد. از موتور پیاده شدیم و به طرف او دویدم و توقع یک دعوای سخت را از او داشتیم، اما بهزاد با گشاده رویی و خنده به ما گفت: اگر با این کار دلتان خنک می شود اشکالی ندارد، حالا بلند شوید تا برویم. او با این حالت بزرگوارانه اش ما را شرمنده و خجالت زده خود کرد.
