برای من گریه نکنی
از مشهد می آمدم سبزوار که رضا زنگ زد و گفت: موضوع مهمی را باید مطرح کنم، وقتی رسیدم خانه گفت می خواهد برود سوریه. اول مخالفت کردم و اجازه ندادم اما او سریع گفت: به خاطر حضرت زینب (س)، می دانست که پاسخی نمی توانم بدهم، گفتم: اصلاً از کجا می دانی همین چند روز می روی؟ گذشت تا بعد چند روز گفت: دیگه باید عازم شوم….. او می گفت برای من گریه نکنی، ناراحت می شوم، من هم در جوابش می گفتم: هر وقت روضه حضرت ابوالفضل (ع) و حضرت زینب (س) را بشنوم، گریه می کنم، پاسخ می داد: برای معصومین هر چقدر که می خواهی گریه کن، ولی برای من گریه نکن.
رضا یک نامه برای من نوشت و من هم یک نامه برای رضا نوشتم، نامه ها را به همدیگر دادیم و قرار شد که نامه ها را باز نکنیم تا وقتی رضا برسد سوریه، وقتی رسید با من تماس گرفت و قرار شد نامه ها را باز کنیم و بخوانیم، وقتی نامهی رضا را خواندم بال کمال تعجب دیدم پاسخ نامه ای را که برایش نوشته ام، داده است.
