ایثار و گذشت
تازه ازدواج کرده بودیم، خانه ای اجاره کردم تا زندگی را در آن آغاز کنم. نیمی از خانه را فرش نمودم و بقیه دیگر را با چادر شب و… پوشاندیم. شبی حسین به خانه من آمد. وقتی وضعیت خانه ام را دید خندید و گفت: شما رفته اید مسجد اجاره کرده اید؟یک فرش یک اتاق کوچک می خواهد نه خانه ای به این بزرگی .. صبح او را در محل کارم دیدم. من را به کناری کشید وگفت: بیا با تو کار دارم. بعد از مدت زمانی گقت: کار خوبی کرده ای که خانه اجاره کردی. حالا نمی خواهی برای خانه ات فرش بگیری؟ گفتم: چیزی در نظر ندارم همان یک فرش کافی است، شاید وابستگی به دنیا پیش بیاید. حسین گفت: تو الان ازدواج کرده ای، خانواده ات ما را به چشم یک پاسدار انقلاب نگاه می کنند، می گویند پاسدارها از لحاظ مادی چیزی ندارند. اگر حقوقت کفاف نکرد بیا حقوق مرا بگیر و برای خانه ات فرش تهیه کن. خیلی اصرار کرد و من نپذیرفتم. بعد دیدم خودش رفت و حقوقش را گرفت و مرا به داخل شهر برد و چند تکه موکت خرید وگفت: برویم خانه را موکت کنیم.
همسرم در منزل نبود، وقتی به خانه آمد تمام خانه را پوشیده از موکت و فرش دید و تعجب کرد. تمام ماجرا را برای او تعریف کردم. همسرم تحت تاثیر ایثار و گذشت او قرار گرفت. الان بعد از گذشت سال ها هر وقت از او یاد می کنیم همسرم این خاطره را بازگو می کند.
