به هم ریختن کلاس
روزهای قبل از انقلاب بود. در دبیرستان همیشه تلاش میکردیم تا کلاس را به تعطیلی بکشانیم. کلاس شروع شد ناظم مرا صدا زد. وقتی ناظم پرسید چه کسی کلاس را به آشوب کشانده است؟ دانشآموزی به طرف من و حسین اشاره کرد. ناظم بدون آنکه حرفی بزند سیلی محکمی به صورتم زد. بسیار ناراحت شدم و سعی کردم عکس العمل نشان دهم و کلاس را به هم بریزم. ولی حسین با صبر و استقامت فراوان دستم را فشار داد و از من خواست صبور باشم و الان موقع اش نیست. به محض اینکه ناظم بیرون رفت حسین درباره انقلاب چند کلمه صحبت کرد و کلاس را به هم ریخت بچه ها همه بیرون ریختند و کلاس ها یکی پس از دیگری تعطیل شد.
