کبوتران بهشتی
در نیمه شعبان سال 1361 شام منزل دو شهید دلبری بودم. همان شب خواب دیدم در جاده ای می روم برای ماموریت. کنار جاده چشمم به دو کبوتر سبز افتاد. رفتم یکی از کبوتران را گرفتم و دیگری فرار کرد. کبوتری که فرار کرده بود برگشت و با بال زدن قصد آزاد کردن کبوتر را داشت. آن را هم گرفتم. صورت یکی از کبوتران را بوسیدم و بلافاصله همان کبوتر صورت من را بوسید. تعجب کردم و خندیدم. با خود گفتم: کبوتر که نمی تواند ببوسد. کبوتر به سخن آمد وگفت: من کبوتر تو نیستم. سوال کردم که کبوتر چه کسی هستی؟ گفت: کبوتر شهید حسین دلبری و آن یکی هم کبوتر برادرش شهید محمد دلبری است. گفتم: شما در بهشت نیستید؟ گفت: بله، اما ما آزاد هستیم و به هر شکلی که بخواهیم می توانیم در آییم به جزء شکل انسان.
