لطف الهی
روزی برای سرکشی و بازدید از دو گردان رفتم. در آن منطقه دشت وسیعی قرار داشت که در معرض دید عراقی ها بود. من تنها بودم و خمپاره ای در سه متری من به زمین اصابت کرد و مرا زمین گیر کرد. هر لحظه منتظر بودم که این خمپاره منفجر شود و مرا تکه تکه کند. شهادتین خود را خواندم. یکی، دو دقیقه طول کشید ولی گلوله منفجر نشد. از فرصت استفاده کردم و از جای برخاستم و منطقه را با سرعت ترک کردم. از آن محل که دور شدم خمپاره منفجر شد، بدون اینکه آسیبی به من برسد.
