میوه رسیده
چه روز غریبی بود چهره بابا رنگ پرواز داشت مگر برای بابا چه اتفاقی افتاده بود بعضی از حرفهای بابا بوی پرواز می داد مثل این حرفش که: انسان باید مثل میوه رسیده شود تا خداوند او را بچیند. من فقط بابایم را از لای در می دیدم که متکا بر شکمش گذاشته و به خود فشار می داد و من گریه می کردم. پدرجان! وقتی تابوت پیکرت را فرشته ها به آسمان بردند دستهایم را بلند کردم ولی دستهای کوچک من به بالهای پرواز تو نرسید.
