شاید خدا حرف شما را قبول کند
همسرم خیلی مریض بود یک شب رفتم به مسجد نماز خواندم. عکس محمدرضا در مسجد بود (بعد از شهادتش) بعد گفتم : محمدرضا! شما شفای آقایم را از خدا بخواه. شما پیش خدا هستید و شاید خدا حرف شما را قبول کند. بعد یکی از خانم های روستا آمد. گفت: خواب شهید محمدرضا را دیده ام. او گفت: که برو به خواهرم بگو آقایتان را ببر به امامزاده ای که سر کوه است آنجا دست و صورتش را بشویید خوب می شود. هر طور بود او را بردم سرکوه. آنجا چشمه آبی بود. دست و صورتش را شست و خوب شد .
