سرم خوب شده
شبی در خواب دیدم محمدرضا لباسی تنشان است آزاد و تقریباً خاکی رنگ. بلوز و شلوار بود. تازه از حمام بیرون آمده بودند. سرشان خیس بود. گفت: چرا اینقدر ناراحتی؟ گفتم: مگر می شود ناراحت نباشم برای سرت؟ گفت: سرم خوب شده. گفتم: من باور نمی کنم. گفت: می گویم خوب شده. گفتم: ببینم. بعد سرش را گذاشت روی زانویم. موهایش را کنار زدم، دیدم همان قسمتی که تیر خورده مثل اینکه آب جوش ریخته باشند و بعد پوست تازه جایش را گرفته فقط ردش مانده بود. گفت: خوب دیگر ناراحت نباش. گفتم: آن طرف سرت را ببینم. دوباره موهایش را کنار زدم. دیدم این طرف هم که تیر از آن قسمت بیرون آمده خوب شده است. بعد گفت: خوب دیگر ناراحت نباش .
