سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

باید بروم

یک بار تلویزیون، تصاویر یکی از شهدای مدافع حرم را نشان می‌داد، مهدی آقا بلند شد و گفت: می‌خواهم بروم برای اعزام به سوریه، به شوخی گفتم: ول کن تو رو خدا حوصله داری؟ اما او جدی گفت: نه باید بروم. یک شب هم گفت: خواب بی بی زینب(س) را دیدم که گفت: در باز شده بیا. گفتم: مهدی آقا تو دوباره خواب دیدی؟ خواب زیاد می‌دید و خواب‌هایش هم بیشتر صحت داشت. هر وقت برای بچه‌ها خواب می‌دید، محال بود چیزی غیر از آن که می‌بیند، تعبیر بشود. چون رزمنده هم بود وقتی تلویزیون عکس شهدای دفاع مقدس را نشان می‌داد، همیشه گریه می‌کرد و می‌گفت: ما جاماندیم، هر وقت دوباره دری باز شود، من اولین نفر خواهم بود، من به او می‌گفتم: خدا را شکر دیگر در ایران جنگی نیست که تو اولین نفر باشی. از دنیا بی‌خبر بودم که سوریه و عراق جنگ است. ۱۱ ماه این در و آن در زد تا برود سوریه. از مهرماه می‌خواست برود. همه اش امروز و فردا می‌شد. شنبه مهمانی دعوت بودیم، آمد خانه خواهرم. گفتم: مهدی آقا، چرا چشم‌هایت قرمز است. گفت: سریع برویم، به همه گفت: عجله دارم. وقتی آمدیم خانه ساکش را برداشت، لباس‌هایش را جمع کرد، سحر هم بیدار شد و سحری خورد و نمازش را هم خواند و خوابید، ساعت ۶ بلند شد و با بچه‌ها یک روبوسی ساده کرد و تمام شد. گفتم: ما هم با تو بیایم در خیابان، گفت: نه من خوشم نمی‌آید همه در خیابان جمع شوند، گفتم: پس علی پسر بزرگت بیاید. علی با موتور او را رساند چون چند بار خواسته بود برود سوریه و هر بار قسمت نشده بود و رفتنش کنسل شده بود، آن روز هم علی با خنده به بابایش گفته بود: بابا! هر وقت زنگ زدی دوباره می‌آیم به دنبالت، پدرش گفته بود: نه این بار دیگر می‌روم.