در سوریه به دین من حمله شده و سوریه رفتن واجب است
پدر میگفت: در سوریه به دین من حمله شده و باید از حملههای بعدی پیشگیری کنیم. خیلی مهربان بود. این آخریها اصلاً دل توی دلش نبود و همه اش هوای رفتن داشت، به من گفت: فقط مواظب بچهها باش من دیگر برنمیگردم. میگفت: سوریه رفتن واجب است. وظیفه ماست که برویم و فدای حضرت زینب (س) شویم. قرار بود، سری بعد من را هم ببرد، اما دیگر برنگشت. این اواخر دیگر زیاد نمیدیدمش. همیشه توی لشکر دنبال بود که بتواند از طریق آن زودتر به سوریه برود. ما اوایل با رفتنش مخالفت میکردیم ولی وقتی میدیدیم آرزویش رفتن است و عاشق آنجاست دیگر چیز زیادی نمیتوانستیم بگوییم.
