سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 1995 نفر

خاطرات

کنار من

کنار من

یک شب در خواب دیدم که علی اکبر به من می گوید مادر جان گریه نکن هر زمان که پیش من آمدی جایت را کنار خودم درست کرده ام و با من هستی.

خواب شهادت

خواب شهادت

پدرم خواب دیده بود که صدایی او را از خواب بیدار می کند و می گوید علی رضا شهید شده است. بعد از 48 ساعت خودم خواب دیدم که علی رضا را آورده اند در حالیکه گلوله ای به پیشانی اش خورده است

آماده باش

آماده باش

خواب دیدم که پسرم با لباس ها و کفش های بسیجی روی تخت خوابیده ، بسیار چهره نورانی و درخشانی داشت. بیدارش کردم و به او گفتم چرا لباس ها و کفش هایت را درنمی آوری؟ گفت می خواهم همیشه آماده رفتن به جبهه باشم.

پرچم دار

پرچم دار

روز تشیع پیکر پسرم که همه روستاییان پابرهنه به استقبال شهید آمده بودند. یکی از اهالی روستا دور تر از همه در گوشه ای ایستاده بود که ناگهان متوجه می شود دستی به شانه اش برخورد می کند وقتی برمی گردد غلامرضا را می بیند که می گوید چرا در تشیع جنازه شرکت نمی کنی؟ […]

کبوتر بدرقه

کبوتر بدرقه

وقتی پیکر غلامرضا را از منطقه می آوردند. یک مرغ سفید با جنازه حرکت می کرد و در تمام لحظات بالای جنازه پرواز می کرد حتی زمانی که جنازه را داخل قبر گذاشتند کبوتر هم چندبار داخل قبر شد و بیرون آمد.

شب حرکت

شب حرکت

در شب های عادی هنگامی که شهید عزتی وارد کمیته می شد آرام حرکت می کرد و آهسته سخن می گفت اما شب حرکت وقتی وارد کمیته شد به نگهبان گفت بچه ها را بیدار کن و وقتی بچه ها جمع شدند برایشان سخنرانی کرد و روضه امام هشتم را خواند.

شتر سیاه پوش

شتر سیاه پوش

بعد از شهادت عباس شبی خواب دیدم که با پدرش در ماه رمضان اطراف حرم امام رضا(ع) هستیم و دسته های عزاداری مشغول سوگواری هستند و دو شتر سیاه پوش هم بین آن ها بودند. پرسیدم مگر در ماه رمضان هم عزاداری می کنند؟ پدرش گفت گاهی اوقات عزاداری می کنند. پسرم عباس سوار یکی […]

استقبال امام با موتور شخصی

استقبال امام با موتور شخصی

روزی که حضرت امام به ایران بازگشت و قرار بود در بهشت زهرا سخنرانی کند، محمدحسین نیز با موتور شخصی خود به استقبال ایشان رفت – در آن زمان خانه ما در تهران بود- بعد از آن هرگاه تصویر ورود حضرت امام و حرکت ایشان به سوی بهشت زهرا از تلویزیون پخش می شد، محمدحسین […]

استقبال

استقبال

اوایل انقلاب بود، ما در تهران زندگی می کردیم. خبر آمدن امام، همه جا پخش شده بود، محمدحسین با موتور راهی فرودگاه شد، تا امام را که برای سخنرانی به بهشت زهرا (س) می رفت بدرقه کنند. او برای استقبال از امام سر از پا نمی شناخت. اینک بعد از گذشت چندین سال، هر وقت […]

وظیفه

وظیفه

وقتی برای رفتن به جبهه مانع او شدم، او با قاطعیت گفت: الان رفتن به جبهه یک وظیفه است و باید بروم.