هدیه
ابوالقاسم مدتی در قم درس می خواند. روزی به دیدنش رفتم. وقتی وارد اتاق او شدم، دیدم اثری از پیک نیک گازی که به او دادم نیست. از او پرسیدم: پیک نیک را چه کردی؟ گفت: یکی از همکلاسی هایم داماد شد. به خانه اش که رفتم، دیدم چراغ نفتی ضعیفی دارند. پیک نیک را به آنها هدیه کردم. چون آنها دو نفر بودند و بیشتر از من احتیاج داشتند.
