محمد تو شهید می شوی
شبی خواب دیدم که از مسافرت آمده ام و وارد منزلمان شدم. وقتی که وارد حیاط شدم برادم محمود را در وسط حیاط دیدم و از خوشحالی زود دویدم تا به خواهران و برادرانم خبر بدهم، البته در آن لحظه می دانستم که شهید شده است. رفتم به خواهرانم گفتم که محمود زنده شده است. خواهرانم گفتند: محمود مگر کجا بوده، محمود هر روز در خانه است. خلاصه همه مان جمع شدیم و داشتیم صحبت می کردیم، محمود یک نگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت: محمد بیا درگوشت چیزی بگویم. من سرم را جلو بردم، در گوشم گفت: محمد تو شهید می شوی. سپس با صدای بلند گفت: محمد تو شهید می شوی. از خواب بیدار شدم در حالی که تبسم بر لب داشتم و اشک شادی در چشمانم حلقه زده بود.
