بیت المال
یک روز می خواستیم برویم خانه خواهر مجتبی در نظام آباد. ما همیشه با موتور می رفتیم. خانه ما آخر کوچه ای در محله نواب بود و چون کوچه تنگ بود همیشه می رفتم جلو کوچه تا سوار موتور شوم. وقتی که آن روز رسیدم سر کوچه دیدم شهید هم پیاده می آید. از شهید پرسیدم: چرا موتور را نیاوردی؟ مگر نمی خواهی برویم خانه خواهرت؟ او در جواب گفت: من امروز بنزین موتورم را برای ماموریت زده بودم و نمی دانم که چقدر مصرف شده است. نمی توانم استفاده شخصی از بیت المال کنم.
