اولین و آخرین مسافرت مشترک
با مجتبی نسبت فامیلی داشتیم دخترخاله و پسر خاله. شروع زندگی مان از سال 1360 آغاز شد. ما قبل از ازدواج هر دو در روستای کلاته شهیدان منطقه جوین زندگی می کردیم، تا این که بعد از ازدواج راهی تهران شدیم. آنجا در یک اتاق کوچک 9 متری زندگی ساده مان را شروع کردیم، البته خواهر و برادر شوهرم هم همراه ما در آن خانه کوچک زندگی می کردند. مدت 6 ماه دوران خوش زندگی من بود ولی به سختی گذشت چرا که ما هم سن و سال بودیم و با هم نمی ساختیم و همیشه در خانه دعوا های کودکانه بود ولی من این همه سختی را به خاط مجتبی تحمل می کردم چرا که در کنار ایشان احساس آرامش می کردم ولی حیف که ما چند ماه بیشتر کنار هم زندگی نکردیم. شاید 1 سال هم نشد که آن هم 6 ماهش را در جبهه بود. بعد از یک ماه زندگی کردن یک روز عصر مجتبی از سرکار آمد و گفت برویم به اصفهان و من خیلی خوشحال شدم چرا که می خواهیم با هم دو نفره به مسافرت برویم. ولی من بیچاره از همه چیز بی خبر بودم چرا که برای او یک ماموریت پیش آمده بود و من را به عنوان سیاه لشکر باید می برد آن هم با دوستش و همسر دوستش. خلاصه ما با یک ماشین پاترول سیاه راهی اصفهان شدیم. وسط راه متوجه شدم که چند نفر دیگر هم پشت ماشین هستند من هم که جرات نداشتم سوال کنم آن ها برای چه با ما هستند. ساعت 4 صبح رسیدیم به اولین میدان اصفهان که یک پیکان منتظر بود تا من و همسر دوست مجتبی را سوار کند البته سرنشینان آن پیکان ناشناس بودند و به سرو کله خود چفیه پیچانده بودند. بالاخره سوار شدیم و ما را بردند منزل پدر خانم دوستش در نجف آباد و از پدرش امضاء گرفتند که ما را به ایشان تحویل دادند. من بیچاره هم 3 روز آنجا ماندم بدون آن که خبری از آن ها باشد. تا یک شب ساعت 4 صبح بود که آن ها آمدند که برویم تهران. پدر خانم دوستش از این حرف خیلی ناراحت شد و گفت: دختر من از اصفهان است ولی این بیچاره چی که از خانه هم بیرون نرفته و اصلاً اصفهان را ندیده است. این حرف باعث شد که بقیه بروند تهران و مجتبی من را چند روزی در اصفهان نگه دارد و برویم بگردیم. حدوداً 3 روز ماندیم. روزهای خوبی داشتیم ولی حیف که زود تمام شد. این 3 روز بهترین روزهای زندگی مشترکمان بود به دوراز هر دردسر و ماموریت. کاش تمام نمی شد ساعت 7 شب سوار اتوبوس شدیم و راهی تهران شدیم.
