سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

برکات ایثار

زمستان سال 61 بود، فشار دشمن برای پیش روی در کلیه محور های عملیاتی بسیار زیاد بود، بچه ها با تدارکات محدود و تسلیحات اولیه و قدیمی به دفاع از محور ها و خاکریز ها مشغول بودند، شب ها منطقه جنوب بسیار سرد می شد و با سختی می شد آنرا تحمل کرد. آخرهای شب بود که یکی از بچه ها در سنگر زخمی و دچار خون ریزی شد، با امکانات موجود اقدام به جلوگیری از خون ریزی کردیم ولی خیلی موثر واقع نشد و به دلیل نبودن ماشین نمی شد وی را به بیمارستان منتقل کنیم. شب رفت و آمد در منطقه تنگه چزابه خیلی خطرناک بود و گذشته از آتش دشمن، اگر کوچکترین انحرافی از مسیر اصلی می داشتی به زمین فرو می رفتی، ماشین که جای خود داشت. مجبور بودیم تا صبح سر کنیم. در این سنگر سه نفر از بچه ها بودیم که نوبتی نگهبانی می دادیم. حبیب الله که در آن زمان به عنوان یک بسیجی در جبهه ها حضور پیدا کرده بود، تنها پتوی خود را در اختیار همرزم مجروح خود قرار داد تا به دلیل از دست دادن خون زیاد، احساس سرما نکند و بتواند تا صبح دوام بیاورید. با صدای زوزه خمپاره ای که در همان نردیکی ها درداخل نیزار ها فرود آمد از خواب پریدم به ساعتم نگاه کردم نزدیک تعویض پست نگهبانی بود، پتو را کنار زدم تا بلند شوم، سرما تا اعماق وجودم نفوذ کرد و نا خواسته لرزه ای به بدنم دست داد. خودم را جمع جور کردم و یک باد گیر پوشیدم تا برای تحویل پست بروم. البته در اصل نوبت نگهبانی برادری بود که مجروح شده بود ولی او که با آن حال نمی توانست نگهبانی بدهد، لذا من رفتم تا نگهبانی را تعویض کنم. به حبیب الله که با هیبتی مردانه در سنگر نگهبانی نشسته بود و با خود زمزمه می کرد، سلام و خسته نباشید گفتم و ادامه دادم پاشو هوا سرد است برو یک چرت بزن. گفت: الان نوبت نگهبانی عباس است(برادری که مجروح شده بود) که مجروح شده و من می خواهم به جای ایشان هم نگهبانی بدهم. هرچه اصرار کردم راضی نشد سنگر را ترک کند. چون نتیجه ای حاصل نشد به سنگر استراحت برگشتم و با ولع زیر پتو رفتم، هوا هر چه به صبح نزدیک تر می‌شد سردتر می شد و تا مغز استخوان آدم پیش می رفت. در این فکر بودم که حبیب لباس گرم ندارد، پتویش را هم که به عباس داد، چطور سرما را تحمل می کند. من الان زیر پتو سرما می خورم در همین افکار غوطه ور بودم که خوابم برده بود وقتی بیدار شدم متوجه شدم اذان صبح را گفته اند، تعجب کردم پس چرا مرا بیدار نکرده با عجله نماز خواندم، اسلحه ام را برداشتم و به سنگر نگهبانی رفتم. دیدم حبیب الله که سرو صورتش از سرما به کبودی می‌زد، آرام در سنگر نشسته و مشغول نگهبانی است، سلام کردم و گفتم: مرد حسابی صبح شده، چرا منو بیدار نکردی. به آرامی و تبسم جواب داد تا بالا سرت هم آمدم دیدم خوابی، دلم نیامد بیدارت کنم. باخودم گفتم حالا که من به محیط بیرون عادت کرده ام بهتر است این چند ساعت را هم خودم نگهبانی بدهم هم عباس از پتوی من استفاده می کند و هم شما یک استراحت می کنید.