ایثار
یک شب نوبت نگهبانی ما دو نفر بود، من خوابیدم و او برای نگهبانی به پست خود رفت، وقتی از خواب بیدار شدم، به ساعت نگاه کردم، مدت ها از وقت نگهبانی من گذشته بود. نگران شدم، با عجله اسلحه ام را برداشتم و به موقعیت رفتم، با کمال تعجب دیدم، رضا بدون آن که مرا از خواب بیدار کرده باشد، به جای من نگهبانی می دهد.
