محبت به فرزند
هنوز یک ماه و خورده ای از رفتن به جبهه همسرم نگذشته بود، که نصف شب دختر یکساله و نیمه ام از خواب بیدار شد و بابا بابا می کرد. آن شب خواهر شوهر کوچکم و خواهر خودم خانه ما بودند. من برخاستم ساعت حدود 2نیمه شب بود. دعا می کردم و می گفتم: خوب است الان همسرم بیاید و این خواسته بچه ام را برآورده کند. راز و نیاز می کردم و می گفتم: چه خوب است الان در بزند و بیاید و ما برویم پشت در ببینیم سیداسماعیل است. همین طور داشتیم دعا می کردم و با خودم صحبت می کردم که دیدیم یک سنگی خورد به پنجره که از بیرون دید داشت. اول جا خوردم وگفتم : خدایا! کیست؟ بعد دیدم یک زنگ کوچک زده شد. رفتم جلوی پنجره دیدم همسرم است که آمده آن شب تا صبح نخوابید و بچه را برداشت و نوازش کرد.
