همه از شهادتش خبر داشتند به جز من
من به هیچ کس نگفته بودم که همسرم رفته سوریه، حتی به مادرم. گفتم بچهها را یک سفر میبرم سبزوار و میآورم و بعداً به مادرم میگویم. چون پدرم را 6-5 ماه بود از دست داده بودم و مادرم هم مریضی قند داشت، گفتم زود این خبر را به او نگویم. روز شنبه همه از شهادتش خبر داشتند به جز من. همسر خواهرم زنگ زد و گفت: از خانه بیرون نرو، میخواهم بیایم پیشت، میخواست خبر را بدهد، هر کس زنگ زد از هر جا و خبر داشت، پسرم رفت و فهمید خبر صحت دارد. همسرم رفت دیگر. خوش به سعادتش. انشاالله شفاعت ما را هم بکند.
