ساختمان مجلل
سیدابراهیم برایم تعریف کرد که: در شبی از آذرماه سال 1363خوابی دیدم که در عالم خواب روحم ازجسم جدا شده و به وادی دیگری رفته بودم. در آنجا دیدم ساختمان بسیار بزرگ و زیبایی را درست کرده ام. به همسرم گفتم: آماده شو تا به منزل جدیدی که درست کردم برویم و آن را ببینیم. این منزل 3 طبقه به رنگ سفید و بسیار مجلل بود. به همراه همسرم به طرف ساختمان رفتیم. به اوگفتم: این ساختمان را دیشب درست کردم. او با عجله گفت: سید! چرا ما به این خانه نقل مکان نمی کنیم؟ به اوگفتم: عجله نکن، بهتر است برویم و ابتدا داخل آن را ببینیم. وارد طبقه اول شدیم، بسیار مجلل، زیبا و با بهترین فرش ها و پرده های رنگارنگ مزین شده بود. همسرم مدام عجله برای آمدن به این منزل را داشت، ولی من با صبر وحوصله می گفتم: عجله نکن، این ساختمان از آن ماست. برویم طبقه دوم آن را هم ببینیم. رفتیم این طبقه از طبقه اول بسیار زیباتر بود و طبقه سوم هم همینطور بود. اطراف نمای منزل بسیار جالب بود. باغ بزرگ با انواع میوه ها. در کنار آن رودخانه ای با صفا که در حرکت آبش شکوه خاصی بود. در اطراف منزل مغازه هایی که اکثراً طلا سازی و نقره کاری بود مشاهده می شد. ضمناً در طبقه سوم مستاجری بود که از ما پرسید: این منزل مال شماست؟گفتم: بله.
مستاجر گفت: خیال آمدن دارید؟ گفتم: بله. بعد از چندی مکث او گفت: مدتی به من فرصت بدهید تا مکانی برای خودم پیدا کنم. همسرم گفت: نه، زودتر منزل را خالی کنید، که ما می خواهیم بیاییم ولی من گفتم: نه، عجله نکنید. فعلاً ما منزل دیگری داریم، عجله نکنید اما شما هم به فکر پیدا کردن منزل باشید. وقتی از منزل خارج شدیم نقصی در آن منطقه مشاهده کردم. فاصله خانه تا خیابان اصلی 100 متر بود که کمی از این خیابان آسفالت نشده بود. به همسرم گفتم: تا زمانی که این مستاجر از خانه برود این قسمت هم آسفالت می شود. آن لحظه همسرم از من سوال کرد وگفت: شما این ساختمان را درست کردید؟گفتم: پس این همه که ما در جبهه می آیم برای چیست؟در همین مدت من این خانه را ساختم.
