چایی حضرت امام
سیداحمد خیلی به من سفارش می کرد که مادر در نمازهایت دعا کن که من به شهادت برسم و من هم طفره می رفتم، تا اینکه یک شب در خواب دیدم سه چهار شبی است که حضرت امام به منزل ما می آیند. شب سوم که رفتم چایی بریزم، حضرت امام فرمودند: نه دخترم، چایی نریز. حضرت امام خودشان سه استکان چایی ریخته بودند. یکی را جلو خودشان گذاشتند. یکی را برای سیداحمد، ولی برای من چایی نگذاشتند و با بچه ها صحبت می کردند. ناگهان احمد از خوشحالی گریه اش گرفت و فریاد کشید خدایا! شکر. بالاخره به آرزویم رسیدم و همان دفعه آخرین باری بود که سید به جبهه رفت و با لباس زیبای شهادت به خانه برگشت .
