افتخار شهادت
یکی از دوستانش به شهادت رسیده بود. سیداحمد گریه میکرد و زار می زد و بسیار بیتاب بود. این چنین ضجه زدن برای من خیلی عجیب بود. علت را از او جویا شدم، گفت:گریه ام برای خودم است، چون افتخار شهادت نصیب من نشده است. وقتی می بینم دوستانم همه رفتند و من ماندم، گفتم: اگر شما بروید من این سه فرزند را چگونه بزرگ کنم. گفت: توکل کن به خدا. خدایی که زندگی ما را اداره می کند، توکل کن.
