وقتی که شهید شدم، دور جنازه ام بگردید
یادم هست زمانی که حسن اسمش را برای اعزام از طریق سپاه نوشته بود، روز اعزام اسم ها را می خواندند. به دوستش گفته بود من جثه ام کوچک است و به همین خاطر مرا به جبهه نمی برند. شما مرا از پشت بلند کنید تا وقتی که اسم مرا خواندند متوجه قد کوتاه من نشوند، ولی آنها متوجه شده بودند و از اعزام او جلوگیری کرده بودند. وقتی از آنجا برگشت به شدت گریه می کرد و رفت بالای پشت بام و تا روز بعد پایین نیامد. وقتی پایین آمد به من گفت: پدرجان! شما اگر آنجا بیایید و رضایت بدهید مرا می برند. دوباره با او به محل اعزام رفتیم، ولی با اینکه من رضایت دادم او را نبردند. مادرش به او گفت: مادرجان ! دورت بگردم، بگذار کمی سنت بزرگتر شود بعد می توانی با خیال راحت تر به آنجا بروی. او گفت: نمی خواهد حالا دور من بگردید، وقتی که شهید شدم دور جنازه ام بگردید. بعد شناسنامه اش را دو، سه سال بزرگتر کرد و با همان شناسنامه به جبهه اعزام شد.
