سر از تن جدا
یک شب خواب دیدم که حسن کبکی در دست دارد و به خانه آمد و آن کبک سر ندارد. به او گفتم: پسرم! این کبک چرا سر ندارد؟ گفت: سر او حرام است به همین خاطر گوشت او را آورده ام. همان شب دوباره یک کبوتر دیگر را دیدم که از آب انبار خانه بیرون آمده و به طرف آسمان پرواز کرد و دیگر او را ندیدم. از خواب که بیدار شدم یکی از اقوام مان به در خانه آمد و به او گفتم : من یک خواب این طوری دیده ام فکر کنم که حسن شهید شده است. او گفت : اتفاقاً من آمده ام که این خبر را به شما بدهم. با او به به بیمارستانی که او را آورده بود رفتیم تا جنازه اش را شناسایی کنم که دیدم حسن سرش از بدن جدا شده و از روی زخم دستش او را شناختیم.
