فرمانده
من با شهید فرومندی سوار بر خودرو به سمت نیروها در حرکت بودیم. در بین راه پیرمردی بسیجی را دیدیم، که پرچمی به دست گرفته و به سوی خط می دود. شهید گفت: ماشین را نگه دار و با سرعت از ماشین پرید. پرسیدم: چه شده است؟ گفت: این آقا با این سن و سال مرا به یاد حبیب بن مظاهر می اندازد. اگر با ماشین برویم ممکن است فکر کند فرماندهان سواره اند و رزمنده ها پیاده. شما برو. من پیاده می آیم. من با ماشین رفتم و شهید فرومندی با آن پیرمرد پیاده آمدند. با خود گفتم: وای بر ما. ما که هستیم و او کیست. اگر چه شهید فرومندی، فرمانده بود، اما هرگز خود را از بچه ها جدا نمی دانست.
