عروج
برای کنترل خط به منطقه عملیاتی رفته بودم. گرد و خاک فضا را پر کرده بود. زمین شنزار بود و دود و آتش چنان فضای شلمچه را در برگرفته بود که از چهره رزمندگان فقط چشم ها و دندان هایشان دیده می شد. در آن لحظات آقای فرومندی را دیدم. با چهره ای بسیار بشاش، تمیز و نورانی. خندیدم و گفتم: آقا محمد، مگر در خط مقدم حمام هست؟ لبخندی زد، همدیگر را در آغوش گرفتیم و صورت هم را بوسیدیم. محمد رفت تا به بچه های خط بپیوندد و من به محل ماموریت برگشتم. به مقر که رسیدم خبر شهادت محمد را به من دادند. آنجا بود که دانستم آن چهره نورانی و بشاش زمینه سفری آسمانی و عروج بوده است.
