عکاسی پر
روزی که اسماعیل می خواست برود جبهه، انگار می دانست این دفعه شهید می شود. یک روز به من گفت: مادر جان! فیلم عکس رنگی ام در عکاسی پر است، اگر چنانچه شهید شدم، برو یک عکس رنگی بگیر. در جواب گفتم: مادر جان! من عکاسی پر را بلد نیستم.بعد مرا به بهانه خانه خاله اش که در فلکه کارگر است برد جلو عکاسی پر و تاکسی را نگه داشت و گفت: مادر! این هم عکاسی پر، تا اینکه به خانه خاله اش رفتیم و نزدیکی های ظهر برگشتیم خانه خودمان. داشتم ساک و لباسهای اسماعیل را آماده می کردم که ناگهان دامادم سر رسید و اسماعیل بعد از احوالپرسی رو به دامادمان کرد و گفت: آقای کرابی من این دفعه بر نمی گردم، اگر برای برادرت رضا که شهید شده پیامی داری بگو. او هم به شوخی گفت: برو بابا حاج اسماعیل تو دیگه چرا از این حرفها می زنی. در جواب گفت: حالا می بینی من افتخار می کنم که خونم را در راه خدا بریزم.
