باغ انار
مرحله آخر که اسماعیل می خواست برود جبهه، یک شب که خوابیده بود، صبح از خواب بیدار شد، گفت: مادرجان! من دیشب خواب کاظم پسر خاله ام را دیدم (کاظم یکسال بود که شهید شده بود) و گفت: او آمد به خوابم و مرا برد به یک باغی آن هم چه باغ بزرگی. به کاظم گفتم: این باغ از کجا به دست تو رسیده است؟ گفت: این باغ مال خودم است، اگر تو هم بیایی پیش من، یک باغ بزرگی هم به تو می دهند و در همان موقع کاظم یک انار به من داد، انار را خوردم و از خواب بیدار شدم.
