صحرای غریب
شبی در یک صحرا چند نفر را در خواب دیدیم. در آن صحرا نتوانستم آن ها را بشناسم. گفتند: برگرد به خانه ات. گفتم: چرا؟ گفتند: می خواهیم به خانه شما بیاییم. وقتی به خانه آمدند یکی از آن ها گفت: بیا قرآن نشانت بدهیم. گفتم: سواد ندارم. گفت: یاد می گیری. صورتش را کنار زدم دیدم سیدی است که می گوید: یاد می گیری. ناگهان از خواب پریدم. پس از چند روز خبر شهادت برادرم رجبعلی را آوردند.
