سقوط در چاه آب
ما در خانه دو تا بز داشتیم. یک شب خواب دیدم که با علی محمد به چاهی رسیدیم. بزها به سمت چاه رفتند که آب بخورند. ناگهان ما به داخل چاه افتادیم. در آنجا صدایی را شنیدم که می گفت: نترس خانم. اینجا آب و علف هست که بزها بخورند. بعد که بالا آمدم دیدم سه نفر از چاه بالا آمدند. نفر دوم که علی محمد بود با چهره ای زرد به پیشم می آمد. به اوگفتم: چرا رنگت پریده است؟ در همین حال از خواب پریدم. پس از چند روز علی محمد مفقود شد.
