سرکشی از مادر
یک شب یکی از همسایه ها خواب دیده بود که یک نفر در خانه را می زند، وقتی در را باز کردم، دیدم محمدحسین است. به او گفتم: محمدحسین آقا، مگر شما شهید نشده اید؟ اوگفت: نه من شهید نشده ام، من هر جا باشم زنده ام. اما از شما یک خواهشی دارم که بروی به خانه ی ما و از مادرم سرکشی نمایی، مادرم چند روز است که حالش خوب نیست. به او بگو که غصه نخورد و ناراحت نباشد، همه کارها به امید خدا درست می شود و بگو برای فرزندت حسین ناراحت نباش.
