خاموشی صدا رادیو
یک شب داخل سنگر خوابیده بودیم و سنگر عراقی ها آن طرف خاکریز بود. با صدای رادیوی عراقی ها از خواب برخاستیم. محمدرضا برخاست و رفت که رادیوی عراقی ها را خاموش کند هر چه گفتم: که بنشین، کاری به دست خودت نده، گوش نکرد و رفت. یکی از عراقی ها که هیکل درشتی داشت به داخل سنگر می آید و می بیند رادیو خاموش است. آن را روشن می کند و محمدرضا دوباره آن را خاموش می کند و برمی گردد.
