سرنگونی موشک با بیل
يادم مي آيد در ادامه عمليات فتح المبين در جبهه رقابيه و ابوشهاب مدتي با محمدرضا در يك سنگر كمين بوديم و اگر عراقي ها مي خواستند حمله بكنند محمدرضا تلفني خبر مي داد. هنگام ظهر براي آوردن غذا يك راه بيشتر نبود كه از بالاي آن منطقه هم موشك رد مي شد. يك روز قبل از اينكه ماشين غذا به ما برسد اعلام كردند تا آماده باشيم. ما هم با بيل آمديم و روي سنگر ايستاديم و هنگامي كه موشك از بالاي سر ما رد شد، نخش را با بيل زديم كه قطع شد و موشك سرنگون شده و افتاد و ما به هدفي كه مي خواستيم رسيديم.
