بحث با مادر، به خاطر رفتن به جبهه
روزهای آخر سال بود که غلام حسین یک روز به من گفت: من قصد دارم که به جبهه اعزام شوم. با من در مورد رفتنش به جبهه کمی بحث کرد و گفت: مادر ! این بار که من به جبهه می روم دیگر برنمی گردم. مواظب خانواده ام باشید آنها را به شما می سپارم. او که رفت چند روز بعد خبر شهادتش را برای ما آوردند.
