کمک به پیر زن مریض
در همسایگی ما پیرزنی به نام ننه قنبر زندگی می کرد که به علت کهولت سن مریض احوال شده بود. او در دیداری که با محمد داشته بود به محمد گفته بود: مادر من مریضم و کسی را هم ندارم که به دادم برسد. محمد گفته بود: من به شما کمک می کنم. به همین دلیل محمد در ماه مبارک رمضان به کار کردن در کوره آجرپزی مشغول می شد، بعد از اینکه به خانه می آمد، دیدم لباس هایش خیلی کثیف است و خودش هم سیاه و کبود شده، علتش را پرسیدم، گفت: به سرکار رفته بودم، گفتم: مگر پدر به شما پول نداده است که به سرکار می روی؟ او گفت: چرا پول می دهد، احتیاجی هم ندارم. من بعدها از زبان آن پیرزن شنیدم که مزد آن کارش را تمام و کمال جهت درمان به او داده است.
