پارچه آبی وقف مسجد
شبی محمد به خوابم آمد و گفت: مادرجان! پارچه ای که در صندوق هست بیاور و ببر برای مسجد که گفتم: پسرم پارچه هایی که داشتید با حوله هایت دادم بیاورند به جبهه. او گفت: نه مادرجان، آن پارچه آبی را می گویم که در صندوق هست. در عالم خواب رفتیم سر صندوق. پسرم با دست خودش پارچه را از صندوق برداشت و کنار صندوق گذاشت. صبح که از خواب بیدار شدم به سوی صندوق رفتم دیدم کنار آن، همان پارچه گذاشته شده، فهمیدم که این معجزه است.
