نیروی نیمه جان
علی اکبر در جنگ با صدامیان مدام اصرار داشت که مواظب سرهایمان باشیم تا اینکه تیر به او اصابت کرد و بیهوش شد. من نیز تیر خوردم و به حالت بیهوشی افتادم. در همان حالت شنیدم که کسی می گفت: برادر! آر پی چی را بردار و این جمله چندین بار تکرار شد. من که دیگر جانی نداشتم و بیهوش بودم شنیدم که باز کسی می گفت: برادر آر پی چی را بردار و تانک را بزن. من هر چه نیرو داشتم بکار بردم و تانک را زدم و دیگر هیچ نفهمیدم تا اینکه خود را روی تخت بیمارستان یافتم. از گروه 93 نفری ما، به جزء من و یکی دو نفر دیگر، بقیه از جمله علی اکبر شربت شهادت را نوشیده بودند.
