سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

نورافکن بر دوش مادر

سال 1355 بود که من خواب دیدم به طرف زادگاه خودم روستای برآباد در حرکت هستم. به آبادی که رسیدم دیدم مثل اینکه تیرهای برق روشن باشد چیزهای سفید مثل برف در حال پاشیدن است و باد آنها را مثل خوشه های گندم می رقصاند. از یک نفر که آنجا بود پرسیدم آن سفیدها چه هستند؟ گفت : آنها خار مغیلان هستند. من نمی دانستم که خار مغیلان چیست فقط خیلی بلند و سفید بودند. گفتم : خدایا! من اگر به خارهای مغیلان برسم چطور از آنها عبور کنم؟ ولی هنوز به تیرهای برق آخر نرسیده بودم که تمام بیابان با نوری روشن شد و تمام کوهی از چمن به سبزی می زد . پرسیدم این روشنایی از کجاست؟ وقتی برگشتم و نگاه کردم دو نور افکن بر روی شانه هایم می درخشد . نورافکنها را گرفتم تا از دوشم نیفتد در همین حال خارهای مغیلان هم از بین رفت . از خواب که بیدار شدم پنج شنبه بود و تولد حضرت زهرا (س) بود . خوابم را برای یک روحانی پیر تعریف کردم و تعبیرش را پرسیدم که در جوابم گفتند: خداوند دو فرزند به شما عطا می کند که عاقبت بخیر خواهند شد. جنگ که شروع شد هر دو پسرم را به جبهه فرستادم و گفتم : ببینم که کدامتان از دیگری پیشی می گیرید و می توانید روزی دوش من باشید. چون فکر می کردم یکی از نورافکن ها فرزندی که قبلاً مرده بود است و یکی هم حسین است . اما با شهادت محمد پسرم دیگرم فهمیدم نورافکن دیگر او بوده است. حسین در وصیت نامه اش نوشته بود : مادرجان ! امیدوارم یکی از آن دو نورافکنی که می گویی من باشم .