نجات
قبل از پیروزی انقلاب بود. شبی حسن به خانه برنگشت، همه غمگین و ناراحت بودیم، شب را به سختی گذراندیم. صبح حسن به خانه آمد، و همه خوشحال شدیم. از او پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده است؟ او تعریف کرد: دیروز بعدازظهر هنگام اذان مغرب خیابان شلوغ شد، مردم تظاهرات می کردند، مردم و ماموران با هم درگیر شدند، آن ها شلیک می کردند، مردم را می گرفتند، عده ای هم به خانه ها پناه می بردند، مامورین ما را دنبال کردند، من به کوچه ای دویدم در حیاط خانه ای باز شد، مادری سرش را از لای در بیرون آورد و گفت: پسرم زود بیا، من داخل خانه شدم. شب تا صبح آنجا ماندم، صبح مامورین کوچه را که تحت نظر بود رها کردند و رفتند و من توانستم به خانه بیایم.
