مشکل گشا
چند روز به شروع عملیات باقی مانده بود. آقای آهنگران برای انجام مراسم نوحه خوانی به پادگان ظفر آمدند. ایشان با صدای گرم و سوزان نوحه می خواندند و ما سینه می زدیم و دعا می کردیم. موسی الرضا را دیدم که بسیار گریه می کرد و بی تاب بود. به کنارش رفتم. بعد از اینکه آرام شد، علت بی قراری هایش را از او پرسیدم. او گفت: من دیگر برنمی گردم. با خنده گفتم : شاید به خاطر شوخی رزمنده ای که می گفت صورتت نورانی شده و شهید می شوی، این فکر را کرده ای. او گفت: نه من این حرف ها رو شوخی نمی دانم. وقتی برادر آهنگران نوحه می خواند شبه بزرگواری را دیدم که جلو من ایستاد وگفت: غصه نخور مشکلات شما تمام می شود این بار دیگر بر نمی گردید. موسی الرضا مکثی کرد و سپس ادامه داد: من شهید می شوم. عملیات شروع شد و او در منطقه میمک به شهادت رسید.
