عبودیت مطلق
برادرمان عباسعلی مفقود شده بود، به همین دلیل مادرم دچار ناراحتی روانی شد. در همین وضعیت رضا نیز آماده رفتن به جبهه شد. من پیش او رفتم و گفتم: برادرمان مفقود شده، مادر هم مریض است، شما از تصمیم خود صرف نظر کنید و به جبهه نروید. او بعد از کمی فکر کردن جواب داد: انسان اگر صد سال هم عمر کند پایانش مرگ است حال چه خوب است که به جبهه بروم و انجام وظیفه کنم و در راه خدا بمیرم و به عبودیت مطلق برسم. من به گفته ایشان تسلیم شدم و دیگر چیزی نگفتم. او به جبهه اعزام شد و بعد از 9 روز خبر شهادتش آمد و غمی بر غم های ما افزود.
