عادت به این قسمت از سر
یک بار به همراه برادرم محمدتقی، برای لوله کشی از خانه با موتور سیکلت خارج شدیم. چون من رانندگی بلد نبودم و برادرم می خواست به من آموزش بدهد، خودش در عقب موتور نشست و من رانندگی کردم، ناگهان با موتور به زمین خوردیم و او به پشت سر به زمین افتاد و سرش گیج رفت، اما بلند شد و خندید و پیشانی مرا بوسید و گفت: نترس من به ضربه این قسمت از سرم عادت دارم، بعد گفت: آخر از همین قسمت سر ضربه می خورم. روزی که خبر شهادتش را آوردند، دوستش گفت: تیر به همان ناحیه سرش اصابت کرده است.
