شوق به جبهه
یک روز صبح وقتی که اروج علی نماز صبح را خواند، دیدم گریه می کند. به او گفتم: پسر جان! چه شده است که گریه می کنی؟ او گفت: دوستانم به جبهه رفته اند و من مانده ام، من هم دوست دارم که به جبهه بروم. به او گفتم: تو هم اگر علاقه داری برو از نظر من اشکالی ندارد. خدا پشت و پناهت باشد.
