شربت شیرین تر از عسل
شبی خواب دیدم در دشت وسیعی هستم. مسعود درحالی که نوجوان بود، پیش من آمد. او را در آغوش گرفتم اما دستم به دور کمرش نمی رسید و احساس کردم خیلی سبک است. به او گفتم: مادرجان! من می خواهم شام بروم منزل همسایه تو هم بیا برویم. دیدم یک شیشه از جیبش بیرون آورد و گفت: مادرجان! این شربت از عسل شیرین تر است، من از آن خورده ام و غذا نمی خورم.
